آرزو...
روزهای انتظار...
مسافری از بهشت...
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ادامه داد: «من چطور ...
نویسنده :
مامان
2:27
کودک عزیز من...
عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد آن زمان طفل قشنگم بیخیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم میشود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم میشود میفشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن میگشاید نور چشمم دیدگان بوسه ها از مهر بر رویش زنم گویمش آهسته ای طفل عزیز میپرستم من ترا مادر منم ...
نویسنده :
مامان
2:18
بار الها...
به من فرزندي عطا فرما آنقدر قوي كه بر هراسش غلبه كند. فرزندي كه شكست صادقانه را بپذيرد و به هنگام پيروزي فروتن باشد. خداوندا در سختيها و فشارهاي زندگي فرزندم را حمايت فرما به او كمك كن تا در برابر طوفانها بايستد. خداوندا به من فرزندي عطا فرما كه دلي روشن و با صفا و هدفي والا داشته باشد. كسي كه چشم بر آينده بدوزد اما گذشته را فراموش نكند. خداوندا شرايطي فراهم ساز كه فرزندم به عظمتهاي راستين پي ببرد و آگاهي و بينش داشته باشد. تنها در اين صورت است كه خواهم گفت : زندگيام را تباه نكرده ام ...
نویسنده :
مامان
2:18


